August 12, 2015

مــن به لبخندی، از تو

آخرین سنگر سکوته، خیلی حرفا گفتنی نیست. ؟
راستش من این گفته رو نمی خرم. یعنی اگه قرار باشه این جمله پیامی برای من داشته باشه، نهایتا می تونه درباره ی حرف هایی که کسی نمی خواد بشنوه و راجع به موضوعاتی که قرار هم نیست کسی بخواد بشنوه اطلاع بده.
می خوام بگم من مفهوم فلسفی خاصی یا عمقی برای این جمله در برابر یار و رفیق شفیق ناب قائل نیستم. رفیق شفیق درست همون آدمی هست که معنای عکس این جمله درباره اش مفهوم پیدا می کنه. تا جایی که حتی حرف نگفته ای باقی نمی مونه و در واقع پس از آن دیگر لب ها نیستن که حرف ها از آنها منتقل می شوند بلکه چشم ها هستن که ارتباط رو برقرار می کنند. شاید هم این تفسیر رو با نوع خاصی از نگاه به جمله بشه برداشت کرد. اما در یک نگاه اشاره می کنه که خیلی حرف ها نباید گفته بشن چرا که باید خود به خود فهمیده بشن و اگر فهمیده نشدند باید سکوت کرد. اما در کنار یار جان بطور خاص و هیجان انگیزی تمامی حرفا گفتنی هستند و جایگاه مهمتری رو سکوت پیدا می کنه وقتی در آن یک ارتباط عمیق همچنان برقراره. چیزی که حس زندگی و خوشبختی رو در آدم زنده می کنه. حس اینکه آه که چقدر از حضور یار در کنار خود خوشحال و سپاسگزارم.

January 28, 2015

که تو خویشتن بیابی

سلام. از صمیم قلب، با تمام وجود...سلام. از عمیق ترین نقاط درونم، سلام. دلم برای یک سلام گرم و آب و تاب دار تنگ بود! شاید هم خودم باور نکنم! هروز و هر لحظه، ورد زبانم است اما دیگر فقط با هر کلمه ای غیر از خودش! نه به زبان خودم. همین کافی است تا بفهمم دلم تنگ شده.
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
دوباره به فضای مجازی که یک روزی ساخته بودم، برمیگردم تا با تمام وجود بنویسم: سلام! حال من خوب است. و این زیباست.

October 11, 2014

A little extreme

You are going to feel better soon.
بارها این جمله را شنیده ام. این جمله به راحتی از یک اتفاق در زمان آینده خبر می دهد. جمله با زبان بی زبانی می گوید
Hey, you don't feel good enough now!
 به عنوان یک جمله ارمغان آور شادی، یاد آور اینکه، بودن کافی است و پلی بین حال خوب و یک حال ناخوب، من اگر بودم، می گفتم
Everything is alright. Take a smile. That's enough!

June 30, 2012

داستان شده

حال من این روزا
یک چیزی تو مایه های «تا هنوز فاصله‌مون جوونه و پیر نشده» س.

June 26, 2012

غم باد

گاهی هم فکر می کنم توی یک جزیره‌ام. بعد می دووم و از لابه‌لای درخت‌هاش، که البته به اندازه ی کافی بلندن، رد می شم. به اطراف و چیزهای دوروبرم نگاه نمی کنم. فقط جلو رو نگاه می کنم و دارم دقت می کنم که چقدر حرکت پاهام سریع ه و اینکه آیا می تونست تندتر هم باشه یا نه. بعد که یک آن از این خیال بیرون اومدم، ذهنم رو پر می کنه علت این همه تلاش برای تند و تندتر دویدنم .... ؛
دوباره بهش برمی گردم و همچنان می دووم.
یک بار هم تصمیم می گیرم کمی استراحت کنم. می روم جایی می نشینم، که بشه آب ها رو دید.
یک بار هم بدون توقف می دووم. این دایره ی پایان ناپذیر رو من، بدون دانایی از مکان های مشابه، فقط می دووم .

May 10, 2012

خنکای یک مرهم

چند شب پیش، نمی دونم چند، رفتیم پارک کنار خونه و قدم زدیم. نزدیک به شش هفت دور شد. پارک خلوت بود و خیالت راحت بود که میدان برای مدت کوتاهی هم که شده، برای تو خالی ه. بعد من یک آن احساس کردم که هوا چقدر عالی ه و اینکه خیلی دلم می خواد روی چمن‌هایی که شیب دارن دراز به دراز بخوابم  و به بالا خیره بشم؛ به آسمون، و به تکون خوردن درخت‌ها تو زمینه‌ش، و به ماه‌ که پشت ابرهای گرفته‌، نامحسوس می شد دیدش.
مشکلِ قضیه لباس و کفش و این بند و بساط بود فقط، که درسته من اهمییتی ندادم اما، از مانع بودن‌شون برای برخورد چمن‌های بلند و خنک و تبادل انرژی بینمون نمی شه گذشت. درسته که احساس خنکی‌ا‌‌م دریغ شد، کامل نشد ولی هرچه که بود دوست‌اش داشتم، تخلیه ی انرژی رو احساس کردم و خیلی خوب بودم، من رو شاداب کرده بود.
و البته تقلاهایی هم بود؛ آن هم به‌خاطر ابهام یا یک‌چیزی شبیه به این، در فضای ذهن من. فضای مغزم، کله‌ام. چراکه همه‌ چیز خالی بود. نتیجه‌ای که من هنوز هم نگرفته‌ام. که این خوب است یا نه خوب که نیست هیچ، بدتر هم هست. من خالی را حس می کنم. این هیچ چیز مرا می آزارد. من دلم می خواست که در چنین لحظه‌ای به یک چیزی فکر کنم، به یک چیزی که خیلی مهم است، یک چیزی که از همه ی چیزهایی موجود دیگر، یا ناموجود، مهم‌تر است. خیلی مهم‌تر. یک چیز دورِ نزدیک. حتی اگر شده یک فکر، یک رویاپردازی، یک خیال پردازیِ مخصوص خودم حتی، که قبلا ها داشته بودم.
یک آن هم تصمیم گرفتم که بی‌خیالش بشوم. سعی کردم به چمن فکر کنم، و احساس خوب دراز کشیدن روی چمن، و ادامه ی این حس که همین هم خوب است، و حتی اینکه چقدر آن قسمت از چمن‌ها شاد است که من آن جا را انتخاب کرده‌ام، و اینکه چقدر خوب است که ما هم‌دیگر را داریم .

May 01, 2012

بی،نا،غیر،فاقد

تا این جا، تا این نقطه از زندگی م، من فکر می‌کنم خاطره‌ای ندارم. اما طبق یه اصولی، من ناخودآگاه دارم یاد می‌گیرم که خاطره نسازم اساسا.

April 30, 2012

من یک دلقک هستم که در حال حاضر
توانایی‌هایی بیشتر از آنچه که می‌شناسد دارد .

عقاید یک دلقک | هاینریش بل

April 14, 2012

T0 ∞


I was stuck between myself and I,
then I found me.
it seems to be good .

April 05, 2012

زمزمه‌

این بادهای هرشب و امشب
وا می‌کنند پنجره‌ ها را به روی تو
وا مـی‌ کنند
وا مـی‌ کنند

این بادهای هرشب و امشب  ...

یک دور، دور

یک بار هم از دانشگاه تصمیم گرفتم برم همون کافی‌شاپ و خودم و به یک قهوه مهمون کنم. از چارراه‌ولی‌عصر با بی‌آرتی رفتم، ساعی پیاده شدم. از پله‌ها رفته بودم پایین تو پارک و قدم می‌زدم که همون جا تصمیم گرفتم ادامه‌ی مسیر و پیاده برم، تا تجریش. از این فکر خیلی خوشحال شدم ! آره یادم ه .
تو این حین یه مدت گوشی م اشغال شد ولی آخر رسیدم.
یادم نیست چی‌یا گفتیم. اون‌موقع‌ها من فکرم درگیر موضوعات دیگه‌ای بود. تو کافه همون کنج نشستم، کوله‌م م کنارم. شروع کرده بودم به  نوشتن تو دفترچه‌م، همه‌ی چیزایی که موقع ه صحبت کردن، درباره‌ی موضوعی که درگیرش بودم، به ذهنم اومده بود. لحظه‌ی خیلی جالبی بود که من قهوه‌ی همیشه‌گی رو سفارش دادم و فکر کردم که منتظر کسی نیستم ... !
به‌هرحال، اون روزی بود که من خودم و به قهوه دعوت کرده بودم.

April 04, 2012

و ا‌ین‌گونه

تو پا پس می‌كشی
و در نيم گشوده
به‌روی من
بسته می‌شود  ...

April 01, 2012

بخار

من، به شخصه، در گند زدن به روابطی که دوسشون دارم، تواناام.


اَخ خ .

March 31, 2012

الان که فکر می‌کنم دوس داشتم عکس این کنار یه زرافه می‌بود با شونه‌های کشیده. خیلی.

غیرقابل‌بازیافت

خب، اینو دوس دارم باشه، به عکس چپ احساس سابق و ندارم، اما می‌ذارم بمونه؛ رنگـ‌ن.
تصمیم گرفتم اینجا هر چیزی واقن فکر می‌کنم و هستم بنویسم، اما رودار و رک‌بودن خیلی برام سخته، تازه فهمیده‌ام. چون با خودم هم رک نبوده‌م، می ترسیده‌م خودم ناراحت شه. اما عادت می‌کنم.

فعلا اینطوریا .

Labels:

April 11, 2011

This is not the distance. it was just a memory and, It was praised, happening in the eternity.
Just can say, god bless her.

February 25, 2011

a bit less

"I wish  I could throw off the thoughts which poison my happiness. And yet I take a kind of pleasure in indulging them."

February 21, 2011

simple...as that.

Do good; don't ever stop doing good, even it's not appreciated at that time;
Liya
or maybe it's better to be :  at all.

December 12, 2010

همواره بر آن بودم

که در این سکوت مان، از تمام احساس م، که تو منطق می دانستی اش، در هر لحظه ای که برانگیخته می شود بنویسم. آنقدر که، بیهودگی را در آن نگنجانم. هم آن زمان که در اوج بوده ام، هم وقتی که در ابهام. آنقدر که ناخودآگاه م کار خود می داند و گاه بدون من، عمل می کند. گاه مرا بیدار می کند و فقط از من مداد و کاغذ می خواهد. ولیکن گاه، فکر می کند همچنین چیزی برای بیان کافی است.
و هم اکنون، آسوده ام و غرق در این آهنگ و دنیایش...

 Loreena McKennitt: Tango to Evora


پی نوشت: امروز در حال بازگشت به خانه، به ناگه احساس کردم بسته بودنشان خودخواهی ممکن است باشد، به گونه ای، به نــوعی.

November 24, 2010

ریتم




خوب ندیده باشم، مگر الزاما باید رفته باشم؟ یا دیده باشم؟ همین که با تصورش، روح َم به پرواز درمی آید، کافی نیست؟

این چیزی است که کاملا درکش می کنم، که یک جای روحم به آن برمی گردد. به تازگی فهمیده ام که عاشق چیزهایی شده ام که در گذشته به آن ها توجهی نمی کردم و صرفا، فکر می کردم آن ها را دوست ندارم. شاید آن چیزها نیز به گونه ای به رویایم برمی گردند. رویاهایی که ناخواسته، همواره به یک ﺻﺤﻧﮥ واحد می رسند و جهت فکری ام را تنها روی آن صحنه متمرکز می کنند.

هر آنی که به آن ها می اندیشم، لحظه ای ست که کمی به وضوح نزدیک می شوم، لحظه به لحظه به اطمینان بیشتری می رسم. گویی این جسم است که مانع عبور روح می شود، آن لحظاتی که انگار می خواهد جدا شود و به آن جا برود، مثل اینکه آن جا کاری دارد، کار ناتمامی، و یا باز یافتنی.

این ها رویاهای ناخواسته ای اند، ناخواسته به معنای عدم حضور در خودآگاه، که بدون این که من جهت فکری ای داده باشم، دوباره او را با خود می برند و زمانی که باز می گردد، خوب بودنش را هنوز حس می کنم. از این رو است که هر بار اندکی حال روحی بالاتری در خود باز می یابم، بدون تلاشی، بدون اتفاقی.

این درست آغاز زمانی بود که به روحم اطمینان دادم، که هرکجا که خوش حال تر است، برود، و من نیز بر خلاف مخالفت های ذهنی ام، و با تمام مادیات هم سو و غیر هم سو، خودم را به سمت او می کشانم، و می دانم همواره او درست می گوید، حتی اگر چیزی بخواهد که نمی خواهم و یا چیزی که می خواهم را، نخواهد.

پی نوشت: بیش تر پیش می آید که یک موسیقی، آدم را سوار بر خود می کند و به اندیشه هایش پر و بال می دهد؛ اما گاه هایی می شود که آدم موسیقی را، هماهنگ با اندیشه های پر و بال یافته اش می کند و شاید آن موسیقی، اگر تنها بود کاری از دستش ساخته نبود. بهترین لحظه آن است که آدمی درمی یابد انگار آن موسیقی، خود را به گونه ای با شرایط هماهنگ می کند که گویی از اول هم برای همین ساخته شده بود.

DOWNLOAD :George Winston-Night Part Three

November 09, 2010

out of my mind

انگار نه انگار شدن آدم هم بد نیست.
بیشتر از آنکه بخواهد بند کفشش را ببندد. فاصله ی پانصد متری را تاکسی بگیرد. به لباسی که بوی ٱپن می دهد، ادکلن دیگری نزند. بیشتر از اینکه بداند به کجا رانده است. چه کسی را دیده است.
آیا چیزی هم هست که بخواهد ... ؟


انگار نه انگار شدن
لازم است.

:.:.:
حداقل آدم هرازچند گاهی به این آهنگ احتیاج دارد.
DOWNLOAD :Thin air

October 26, 2010

... چه آرام


من و تو بودیم و هوایی بهاری. آسمان آبی و اندکی ابری. و برگهای درختانی که روی زمین افتاده اند. تو آسمان را نگاه کردی و قلب هایم بود که به شماره افتاد...
آبی آسمان، قلبی ست که گشوده می شود و برای آن قلبی که تصمیم گرفته خود را در آن جای دهد، جایی باز می کند. ابرهای سفیدش، همان قلب دوم اند. آسمان اگر تیره و ابری باشد، بارانی در راه است. همان گونه است که رفتن، با باران همراه می شود. در نهایت رفتن تو، روشن ترین خاطره ام می شود که باران را دوست بدارم.
من، برگ های خشک صدا دار، پشمک های چوبی، شلوار آبی تیره، همان پسرک با بادکنک های صورتی و زرد و نارنجی. و همان پیرمرد ذرت فروش. هر لحظه، می خواهم روی صندلی بنشینم، اما آنها می روند و مرا با خود می برند، و می برند...
من ام هنوز، باران می بارد. ایستاده ام. آدم ها، ماشین ها.

:.:.:
تنها، بر روی خاکستر خاطراتمان،
آرام و ثابت،
ریه هایم می گرید،
اما قلبم آزاد است،
و صدای تو به آرامی از اندیشه ام محو می شود،
من آزادی ام را رام خواهم کرد.
:.:.:


در پست کامل او، می توانید ترانه اش را هم بشنوید.

September 22, 2010

...جاده پایین

قدم می زنم، و به آن موج عظیمی که در حال آمدن سوی ساحل است خیره می شوم...
از خاطرم می گذرد آن شبی که انتظار به پایان رسیده بود. و باید از همه دلبستگی های داشته و نداشته خداحافظی می کردم. به گوشه ی اتاقم و پنجره ای پناه بردم که آسمان را همیشه آبی نشانم می داد. اما آن شب با همه شب ها فرق داشت، آسمان بسیار روشن بود. همان شبی رسیده بود که همیشه آرزویش را داشتم. اما پاهایم سست شده بودند، هر هشدارش برای دیر شدنم، یک فریاد رعد آسا به نظرم می رسید، دوست داشتم طول بکشد، اما متوقف نشود.
-روکشها رو کشیدم، چمدانها رو هم گذاشتم توی ماشین، نمی خوای بیای؟
کشویم را باز کردم، همان کشویی که دفترچه های مختلفم را می گذاشتم، دفترچه لغات، خواسته ها، تقویم روزانه، دفترچه ای که یاد گرفتنی ها را می نوشتم و...دفترچه خاطرات، برای لحظه ای قبلم را در حال جدا شدن و فرار کردن دیدم. گوئی انبوهی از احساس های مختلف را در یک زمان بر روحم سوار می دیدم. می ترسیدم، از باز کردنش، از نیرویی که شاید می خواست مرا بکشاند. اما این هنوز آخرش نبود. دفترچه در کیفم گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم.
کمی هوا سرد شده است، در حالی که دست هایم را دور خود می پیچیم، گرمی کت را حس می کنم...
محافظ را بالا زدم، هیچ وقت یادم نمی رود لحظات آخر برخورد دستانم با کلاویه هایش را. هنوز هم پیشانیم خیس می شود وقتی آن زمان را به یاد می آورم. آخر چطور او را بگذارم و بروم؟ او همدم من بود؛ در غم و شادی، ترس و قدرت تنهایم نگذاشته بود و مرا به اوج رسانده بود. هر نت، لرزه ای کوتاه اما آرام بخش بر روحم وارد می آورد. حس می کنم که با او می روم، برق شادی را گویی خودم در چشمانم می بینم. آری، این آخرین شبی نخواهد بود که پیشت هستم، من تا آخر عمرم کنارت می مانم، در کنجی امن، و شادی بخش.
حال آسمان سرخی در پیش رویم است، لحظه ای ست که غروب خورشید ما را به سکوت دعوت می کند...
خاطرم را آزاد می گذارم، او را به خاطر می آورم، ولیکن او نیز مرا به سکوت وامی دارد، هم او هم خاطرش. من این سکوت را، و بودنش را در نبود، از صمیم قلب دوست می دارم.
پی نوشت اول: این قطعه از جواد معروفی را می گذارم، کمتر کسی با آن نا آشناست، و حس زیبایش.
خواب های طلایی: DOWNLOAD
پی نوشت دوم: [+]

September 14, 2010

I know nothing

everything, is energy...
and energy is you, and me...
is everything...is energy
in you
and me
...

August 24, 2010

A moment of peace

در سکوت شب نشسته ام، قهوه روی میز، پنجره ها را باز کرده بودم تا هوایی تازه بیاید، باد آرام پرده ها را تکان می دهد، گاهی تماما بیرون و دوباره تماما داخل می آید. شب مهتابی را دوست می دارم، مخصوصا وقتی بعد از تمام کارهایی که فشرده بوده و فرصت لحظه ای درنگ نداده، به آسمان نگاه کنم و شب را ملایم و نرم ببینم. احساس خوبی دوچندان می شود وقتی از کارها احساس خوب و رضایت بخش داشته باشم، اما حتی اگر بعد از تمام شوقی که داشتم وقتی به ترتیب به انجامشان می پرداختم، نتیجه ها اندک ناملایم باشند، با همان شوق و نگاه به آسمان روشن، از پنجره گشوده، با حرکت دل انگیز پرده و نوازش انگشتانم روی ساز، همه چیز تبدیل به یک بهترین شب می شود. شاید بعد از تمام اینها، دوباره باید به کار بپردازم، و شاید لحظه ای دیگر تا شب بعد، یا شب های بعد، برای چنین تمددی مجالی پیدا نکنم اما همین، برای پرداختن به دشواری های مورد علاقه کافی ست. وقتی بعد از چند وقت فرصت آرامش پیدا می کنیم، خوب است در یک پارک آرام یا حتی، حتی پیاده روی زیبای یک خیابان مورد علاقه مان قدم بزنیم و خود را به یک بستنی دعوت کنیم.

پی نوشت: در این وقت، پیشنهاد موسیقی نمی کنم، به نظر من این زیبایی در سکوت آرام تر می شود. اما شاید یک موزیک لایت بتواند حس خلا و چرخیدن را به همه چیز اضافه کند. ضمنا هم، در این فرصت، به [این پست] برخوردم و دوست داشتم اش.

August 16, 2010

A mind's escape

گاهی به آسمان شهر می نگریم،
“قبل از اینکه قرار باشد ادامه بدهم باید اعلام کنم لازم است گاهی به آسمان خیره شویم و از آبی اش، از بیکرانی اش و امتدادش تا رویاهایمان سرشار از ذوق و تازگی شویم.”
آبی ِ آبی ست، تمیز، دلت می خواهد همین طور نگاه کنی، خیره بمانی و غرق شوی، دوست داری طول بکشد، نمی دانی تا کی، اصلا تا همیشه، آن وقت همه چیز، هر چیز، چه اهمییتی دارد. چه اهمییتی پیدا می کند. غرق در رویا نشدن در آن لحظه، اشتباه است، ضمن آنکه غرق در رویا نشدن، به طور کلی اشتباه محض است. مثل یک دمو، همه چیزهای دوست داشتنی و زیبا که قبلا اتفاق افتاده از نظرت می گذرد. چه حس خوبی دارد آن لحظه ای که افکارِ خوشایند با استشمام نسیم تازه ای همراه شده، آن موقع است که لبخندی ناخودآگاه و بی اراده بر لب نقش می بندد. دمو ادامه پیدا می کند و پرش می کنی به روزهایی که می خواهی داشته باشی، همه آن چیزهایی که انتظارش را داری و برای خودت می خواهی. همان چیزهایی که لحظه ای رهایت نکرده اند و نمی کنند و تو هم به آنها وفادار مانده ای، باید بمانی، گویی حس محکم تری به آنها پیدا می کنی. این نیست همان شارژ انگیزه هایت...؟

این را پیشنهاد می کنم، و به یکی از دوستان تقدیم می کنم که اخیرا او را دوباره باز یافته ام، ولیکن حال خوبی را در او ندیدم.
DOWNLOAD : Angels walk among us 

August 05, 2010

بعضی ‌ها برای آدم خيلی عزيزند.
چنان عزيز كه نمی ‌خواهی حتی يك لحظه هم ناراحت‌شان ببينی. بعضی ‌ها وجودشان به آدم نيرو و انگيزه می ‌دهد كه زنده بماند و دوست‌شان داشته باشد. بعضی ‌ها چندان عزيزند كه لبخندشان برايت يك دنيا شادمانی و سرور است.
دوست داشتن، هر چند كه ساده به نظر آيد و هر چند كه بتوان تحليلش كرد، اما حس دوست داشتن بسيار پيچيده است. نمی ‌توانی تفكيكش كنی، نمی ‌توانی ساده ‌اش كنی به اجزايی كه فكر می كنی می ‌سازندش، نمی ‌توانی كنترلش كنی. هر چه پس برانی اش، باز ناگهان از جایی سر بر می آورد و همه چيز را احاطه می ‌كند. تنها بايد آرام بمانی و حسش كنی. حسش كنی تا ببينی كه زندگی و زنده بودن چه‌ قدر می تواند خوب و زيبا باشد.

July 27, 2010

Dance with me

در فرانسه سال 2010 ، سال شوپن نامیده شده. از اینکه این را الان می دانم خوشحالم. می توانم حس کنم، باریدن باران را، با هندزفری در گوشم، هنگامی که در خیابانهای براق پاریس با کسی که دوستش دارم، می چرخم و از لحظه لحظه اش لذت می برم.

 پی نوشت: Chopin , Funeral March

July 24, 2010

'Til I find somebody new

شب بود،نسیم ملایم و خنکی، در سکوت پیاده روئی که از میان سبزه زار می گذشت و انتهایش پیدا نبود، همراهی ام می کرد... .

این هنگامی در ذهنم آمد که پاسی از شب گذشته بود، پنجره ی اتاق باز و من درحالی که به سقف اتاق می نگریستم، به blower’s daughter گوش می دادم. همان طور هم که با فرازش به اوج می رسیدم و در نشیب اش غرق می شدم، در پایان برای اولین بار متوجه جمله ی آخر شدم. خودم که باورم نمی شود شاید کسی هم باور نکند! بعد از بارها و بارها گوش دادن، چه لحظه ای بود وقتی متوجهش شدم، برای آنی در پوست خود نگنجیدم.
شاید قبل ها خیلی شور آهنگ مرا دربرمی گرفت که همیشه حس آهنگ را با قطعه ی تکرار شونده اش به پایان می بردم، اما این بار به قدری عمیق بود که مرا به سکوت و تامل واداشت.

July 13, 2010

به آن شیوه که میل تو آن می بود
پی ات بگرفته نو خیزان به راه دور می خوانند
بر اندازه که می دانند.

به جا در بستر خارت،
که بر امید، تر دامن گل روز بهارانی
فسرده غنچه ای حتی نخواهی دید و این دانی.


به دل ای خسته آیا هست
هنوزت رغبت خواندن؟...

July 09, 2010

30na.net

مسخره ترین چیز دنیا این ِ که آدمی رو که به خاطر متفاوت بودنش جذبش شدی، سعی کنی مثل بقیه آدم ها کنی...

چقدر زیباست که آدمی، خوبش خوب باشد مثل فرشته،
و اگر بد شد...بد شود تا آخر توانش.

July 06, 2010

شاید آدم دلش می خواهد فریاد بزند. شاید گاهی آدم فقط نمی خواهد فریاد بزند.

July 03, 2010

من که از سادگی سرو خجالت زده ام
و از آزادگیش
با کدامین واژه
پای در ساﻳﮥ مهرش بگذارم ؟
تو بگو ...

June 29, 2010

چرا اینقدر درگیر بشیم به اینکه "همش دعا کردم فلان چیز بشه اما نشد، همونی که انتظارشو نداشتم شد" و امثالهم؟ بابام نه دیگه میخواد کتاب روانشناسی بخونین نه خودتونو تو بحران تغییر قرار بدین راه ساده تری هم وجود داره و از اونجایی که انسان در زندگی به دنبال ساده ترین مسیر است، پس کافیه چیزی که میخوایین رو دعا کنین نشه...همین، اینطوری نه به خودتون سخت میگیرید نه کائنات رو تو زحمت میندازین...!
همیشه گفتن وقتی از جایی که هستی ناراضی هستی به جایی که دوست داری باشی فکر کن و تصور کن که اکنون در آنجا هستی.
حالا اینکه راه میرن می پرسن چرا انقدر آسمونو نگاه می کنی بحثش جداست مثل اینکه !

June 26, 2010

The lost part

[+]

شــاعرفرموده؛ توضیح هم نداریم !

June 24, 2010

چون بیدار شوی ، دیگر هرگز دیدگانت رنگ خواب را به خود نخواهند دید ...