November 24, 2010

ریتم




خوب ندیده باشم، مگر الزاما باید رفته باشم؟ یا دیده باشم؟ همین که با تصورش، روح َم به پرواز درمی آید، کافی نیست؟

این چیزی است که کاملا درکش می کنم، که یک جای روحم به آن برمی گردد. به تازگی فهمیده ام که عاشق چیزهایی شده ام که در گذشته به آن ها توجهی نمی کردم و صرفا، فکر می کردم آن ها را دوست ندارم. شاید آن چیزها نیز به گونه ای به رویایم برمی گردند. رویاهایی که ناخواسته، همواره به یک ﺻﺤﻧﮥ واحد می رسند و جهت فکری ام را تنها روی آن صحنه متمرکز می کنند.

هر آنی که به آن ها می اندیشم، لحظه ای ست که کمی به وضوح نزدیک می شوم، لحظه به لحظه به اطمینان بیشتری می رسم. گویی این جسم است که مانع عبور روح می شود، آن لحظاتی که انگار می خواهد جدا شود و به آن جا برود، مثل اینکه آن جا کاری دارد، کار ناتمامی، و یا باز یافتنی.

این ها رویاهای ناخواسته ای اند، ناخواسته به معنای عدم حضور در خودآگاه، که بدون این که من جهت فکری ای داده باشم، دوباره او را با خود می برند و زمانی که باز می گردد، خوب بودنش را هنوز حس می کنم. از این رو است که هر بار اندکی حال روحی بالاتری در خود باز می یابم، بدون تلاشی، بدون اتفاقی.

این درست آغاز زمانی بود که به روحم اطمینان دادم، که هرکجا که خوش حال تر است، برود، و من نیز بر خلاف مخالفت های ذهنی ام، و با تمام مادیات هم سو و غیر هم سو، خودم را به سمت او می کشانم، و می دانم همواره او درست می گوید، حتی اگر چیزی بخواهد که نمی خواهم و یا چیزی که می خواهم را، نخواهد.

پی نوشت: بیش تر پیش می آید که یک موسیقی، آدم را سوار بر خود می کند و به اندیشه هایش پر و بال می دهد؛ اما گاه هایی می شود که آدم موسیقی را، هماهنگ با اندیشه های پر و بال یافته اش می کند و شاید آن موسیقی، اگر تنها بود کاری از دستش ساخته نبود. بهترین لحظه آن است که آدمی درمی یابد انگار آن موسیقی، خود را به گونه ای با شرایط هماهنگ می کند که گویی از اول هم برای همین ساخته شده بود.

DOWNLOAD :George Winston-Night Part Three

0 Comments

Post a Comment

<< Home