December 12, 2010

همواره بر آن بودم

که در این سکوت مان، از تمام احساس م، که تو منطق می دانستی اش، در هر لحظه ای که برانگیخته می شود بنویسم. آنقدر که، بیهودگی را در آن نگنجانم. هم آن زمان که در اوج بوده ام، هم وقتی که در ابهام. آنقدر که ناخودآگاه م کار خود می داند و گاه بدون من، عمل می کند. گاه مرا بیدار می کند و فقط از من مداد و کاغذ می خواهد. ولیکن گاه، فکر می کند همچنین چیزی برای بیان کافی است.
و هم اکنون، آسوده ام و غرق در این آهنگ و دنیایش...

 Loreena McKennitt: Tango to Evora


پی نوشت: امروز در حال بازگشت به خانه، به ناگه احساس کردم بسته بودنشان خودخواهی ممکن است باشد، به گونه ای، به نــوعی.