همواره بر آن بودم
که در این سکوت مان، از تمام احساس م، که تو منطق می دانستی اش، در هر لحظه ای که برانگیخته می شود بنویسم. آنقدر که، بیهودگی را در آن نگنجانم. هم آن زمان که در اوج بوده ام، هم وقتی که در ابهام. آنقدر که ناخودآگاه م کار خود می داند و گاه بدون من، عمل می کند. گاه مرا بیدار می کند و فقط از من مداد و کاغذ می خواهد. ولیکن گاه، فکر می کند همچنین چیزی برای بیان کافی است.
و هم اکنون، آسوده ام و غرق در این آهنگ و دنیایش...
Loreena McKennitt: Tango to Evora
پی نوشت: امروز در حال بازگشت به خانه، به ناگه احساس کردم بسته بودنشان خودخواهی ممکن است باشد، به گونه ای، به نــوعی.
1 Comments
میبینم که شما هم عشق پغی هستین... مرسی اومدی بلاگم...اون آهنگ آناتما هم دقیقا منو به پرواز در میاره..شاد باشی.... بلاگمو دیگه آپ نمیکنم..ولی مرسی که اومدی
Post a Comment
<< Home