... چه آرام

من و تو بودیم و هوایی بهاری. آسمان آبی و اندکی ابری. و برگهای درختانی که روی زمین افتاده اند. تو آسمان را نگاه کردی و قلب هایم بود که به شماره افتاد...
آبی آسمان، قلبی ست که گشوده می شود و برای آن قلبی که تصمیم گرفته خود را در آن جای دهد، جایی باز می کند. ابرهای سفیدش، همان قلب دوم اند. آسمان اگر تیره و ابری باشد، بارانی در راه است. همان گونه است که رفتن، با باران همراه می شود. در نهایت رفتن تو، روشن ترین خاطره ام می شود که باران را دوست بدارم.
من، برگ های خشک صدا دار، پشمک های چوبی، شلوار آبی تیره، همان پسرک با بادکنک های صورتی و زرد و نارنجی. و همان پیرمرد ذرت فروش. هر لحظه، می خواهم روی صندلی بنشینم، اما آنها می روند و مرا با خود می برند، و می برند...
من ام هنوز، باران می بارد. ایستاده ام. آدم ها، ماشین ها.
آبی آسمان، قلبی ست که گشوده می شود و برای آن قلبی که تصمیم گرفته خود را در آن جای دهد، جایی باز می کند. ابرهای سفیدش، همان قلب دوم اند. آسمان اگر تیره و ابری باشد، بارانی در راه است. همان گونه است که رفتن، با باران همراه می شود. در نهایت رفتن تو، روشن ترین خاطره ام می شود که باران را دوست بدارم.
من، برگ های خشک صدا دار، پشمک های چوبی، شلوار آبی تیره، همان پسرک با بادکنک های صورتی و زرد و نارنجی. و همان پیرمرد ذرت فروش. هر لحظه، می خواهم روی صندلی بنشینم، اما آنها می روند و مرا با خود می برند، و می برند...
من ام هنوز، باران می بارد. ایستاده ام. آدم ها، ماشین ها.
:.:.:
تنها، بر روی خاکستر خاطراتمان،
تنها، بر روی خاکستر خاطراتمان،
آرام و ثابت،
ریه هایم می گرید،
اما قلبم آزاد است،
و صدای تو به آرامی از اندیشه ام محو می شود،
من آزادی ام را رام خواهم کرد.
:.:.:
:.:.:
0 Comments
Post a Comment
<< Home