شب بود،نسیم ملایم و خنکی، در سکوت پیاده روئی که از میان سبزه زار می گذشت و انتهایش پیدا نبود، همراهی ام می کرد... .
این هنگامی در ذهنم آمد که پاسی از شب گذشته بود، پنجره ی اتاق باز و من درحالی که به سقف اتاق می نگریستم، به blower’s daughter گوش می دادم. همان طور هم که با فرازش به اوج می رسیدم و در نشیب اش غرق می شدم، در پایان برای اولین بار متوجه جمله ی آخر شدم. خودم که باورم نمی شود شاید کسی هم باور نکند! بعد از بارها و بارها گوش دادن، چه لحظه ای بود وقتی متوجهش شدم، برای آنی در پوست خود نگنجیدم.
شاید قبل ها خیلی شور آهنگ مرا دربرمی گرفت که همیشه حس آهنگ را با قطعه ی تکرار شونده اش به پایان می بردم، اما این بار به قدری عمیق بود که مرا به سکوت و تامل واداشت.
0 Comments
Post a Comment
<< Home