May 10, 2012

خنکای یک مرهم

چند شب پیش، نمی دونم چند، رفتیم پارک کنار خونه و قدم زدیم. نزدیک به شش هفت دور شد. پارک خلوت بود و خیالت راحت بود که میدان برای مدت کوتاهی هم که شده، برای تو خالی ه. بعد من یک آن احساس کردم که هوا چقدر عالی ه و اینکه خیلی دلم می خواد روی چمن‌هایی که شیب دارن دراز به دراز بخوابم  و به بالا خیره بشم؛ به آسمون، و به تکون خوردن درخت‌ها تو زمینه‌ش، و به ماه‌ که پشت ابرهای گرفته‌، نامحسوس می شد دیدش.
مشکلِ قضیه لباس و کفش و این بند و بساط بود فقط، که درسته من اهمییتی ندادم اما، از مانع بودن‌شون برای برخورد چمن‌های بلند و خنک و تبادل انرژی بینمون نمی شه گذشت. درسته که احساس خنکی‌ا‌‌م دریغ شد، کامل نشد ولی هرچه که بود دوست‌اش داشتم، تخلیه ی انرژی رو احساس کردم و خیلی خوب بودم، من رو شاداب کرده بود.
و البته تقلاهایی هم بود؛ آن هم به‌خاطر ابهام یا یک‌چیزی شبیه به این، در فضای ذهن من. فضای مغزم، کله‌ام. چراکه همه‌ چیز خالی بود. نتیجه‌ای که من هنوز هم نگرفته‌ام. که این خوب است یا نه خوب که نیست هیچ، بدتر هم هست. من خالی را حس می کنم. این هیچ چیز مرا می آزارد. من دلم می خواست که در چنین لحظه‌ای به یک چیزی فکر کنم، به یک چیزی که خیلی مهم است، یک چیزی که از همه ی چیزهایی موجود دیگر، یا ناموجود، مهم‌تر است. خیلی مهم‌تر. یک چیز دورِ نزدیک. حتی اگر شده یک فکر، یک رویاپردازی، یک خیال پردازیِ مخصوص خودم حتی، که قبلا ها داشته بودم.
یک آن هم تصمیم گرفتم که بی‌خیالش بشوم. سعی کردم به چمن فکر کنم، و احساس خوب دراز کشیدن روی چمن، و ادامه ی این حس که همین هم خوب است، و حتی اینکه چقدر آن قسمت از چمن‌ها شاد است که من آن جا را انتخاب کرده‌ام، و اینکه چقدر خوب است که ما هم‌دیگر را داریم .

0 Comments

Post a Comment

<< Home