April 05, 2012

یک دور، دور

یک بار هم از دانشگاه تصمیم گرفتم برم همون کافی‌شاپ و خودم و به یک قهوه مهمون کنم. از چارراه‌ولی‌عصر با بی‌آرتی رفتم، ساعی پیاده شدم. از پله‌ها رفته بودم پایین تو پارک و قدم می‌زدم که همون جا تصمیم گرفتم ادامه‌ی مسیر و پیاده برم، تا تجریش. از این فکر خیلی خوشحال شدم ! آره یادم ه .
تو این حین یه مدت گوشی م اشغال شد ولی آخر رسیدم.
یادم نیست چی‌یا گفتیم. اون‌موقع‌ها من فکرم درگیر موضوعات دیگه‌ای بود. تو کافه همون کنج نشستم، کوله‌م م کنارم. شروع کرده بودم به  نوشتن تو دفترچه‌م، همه‌ی چیزایی که موقع ه صحبت کردن، درباره‌ی موضوعی که درگیرش بودم، به ذهنم اومده بود. لحظه‌ی خیلی جالبی بود که من قهوه‌ی همیشه‌گی رو سفارش دادم و فکر کردم که منتظر کسی نیستم ... !
به‌هرحال، اون روزی بود که من خودم و به قهوه دعوت کرده بودم.

1 Comments

Anonymous Anonymous said...

این من از خودت جداست؟ یعنی تو و خودت دو نفرید...؟ چرا متوجه نمی شم که ما یعنی من و خودم یعنی چی

April 06, 2012 12:52 AM  

Post a Comment

<< Home