August 24, 2010

A moment of peace

در سکوت شب نشسته ام، قهوه روی میز، پنجره ها را باز کرده بودم تا هوایی تازه بیاید، باد آرام پرده ها را تکان می دهد، گاهی تماما بیرون و دوباره تماما داخل می آید. شب مهتابی را دوست می دارم، مخصوصا وقتی بعد از تمام کارهایی که فشرده بوده و فرصت لحظه ای درنگ نداده، به آسمان نگاه کنم و شب را ملایم و نرم ببینم. احساس خوبی دوچندان می شود وقتی از کارها احساس خوب و رضایت بخش داشته باشم، اما حتی اگر بعد از تمام شوقی که داشتم وقتی به ترتیب به انجامشان می پرداختم، نتیجه ها اندک ناملایم باشند، با همان شوق و نگاه به آسمان روشن، از پنجره گشوده، با حرکت دل انگیز پرده و نوازش انگشتانم روی ساز، همه چیز تبدیل به یک بهترین شب می شود. شاید بعد از تمام اینها، دوباره باید به کار بپردازم، و شاید لحظه ای دیگر تا شب بعد، یا شب های بعد، برای چنین تمددی مجالی پیدا نکنم اما همین، برای پرداختن به دشواری های مورد علاقه کافی ست. وقتی بعد از چند وقت فرصت آرامش پیدا می کنیم، خوب است در یک پارک آرام یا حتی، حتی پیاده روی زیبای یک خیابان مورد علاقه مان قدم بزنیم و خود را به یک بستنی دعوت کنیم.

پی نوشت: در این وقت، پیشنهاد موسیقی نمی کنم، به نظر من این زیبایی در سکوت آرام تر می شود. اما شاید یک موزیک لایت بتواند حس خلا و چرخیدن را به همه چیز اضافه کند. ضمنا هم، در این فرصت، به [این پست] برخوردم و دوست داشتم اش.

August 16, 2010

A mind's escape

گاهی به آسمان شهر می نگریم،
“قبل از اینکه قرار باشد ادامه بدهم باید اعلام کنم لازم است گاهی به آسمان خیره شویم و از آبی اش، از بیکرانی اش و امتدادش تا رویاهایمان سرشار از ذوق و تازگی شویم.”
آبی ِ آبی ست، تمیز، دلت می خواهد همین طور نگاه کنی، خیره بمانی و غرق شوی، دوست داری طول بکشد، نمی دانی تا کی، اصلا تا همیشه، آن وقت همه چیز، هر چیز، چه اهمییتی دارد. چه اهمییتی پیدا می کند. غرق در رویا نشدن در آن لحظه، اشتباه است، ضمن آنکه غرق در رویا نشدن، به طور کلی اشتباه محض است. مثل یک دمو، همه چیزهای دوست داشتنی و زیبا که قبلا اتفاق افتاده از نظرت می گذرد. چه حس خوبی دارد آن لحظه ای که افکارِ خوشایند با استشمام نسیم تازه ای همراه شده، آن موقع است که لبخندی ناخودآگاه و بی اراده بر لب نقش می بندد. دمو ادامه پیدا می کند و پرش می کنی به روزهایی که می خواهی داشته باشی، همه آن چیزهایی که انتظارش را داری و برای خودت می خواهی. همان چیزهایی که لحظه ای رهایت نکرده اند و نمی کنند و تو هم به آنها وفادار مانده ای، باید بمانی، گویی حس محکم تری به آنها پیدا می کنی. این نیست همان شارژ انگیزه هایت...؟

این را پیشنهاد می کنم، و به یکی از دوستان تقدیم می کنم که اخیرا او را دوباره باز یافته ام، ولیکن حال خوبی را در او ندیدم.
DOWNLOAD : Angels walk among us 

August 05, 2010

بعضی ‌ها برای آدم خيلی عزيزند.
چنان عزيز كه نمی ‌خواهی حتی يك لحظه هم ناراحت‌شان ببينی. بعضی ‌ها وجودشان به آدم نيرو و انگيزه می ‌دهد كه زنده بماند و دوست‌شان داشته باشد. بعضی ‌ها چندان عزيزند كه لبخندشان برايت يك دنيا شادمانی و سرور است.
دوست داشتن، هر چند كه ساده به نظر آيد و هر چند كه بتوان تحليلش كرد، اما حس دوست داشتن بسيار پيچيده است. نمی ‌توانی تفكيكش كنی، نمی ‌توانی ساده ‌اش كنی به اجزايی كه فكر می كنی می ‌سازندش، نمی ‌توانی كنترلش كنی. هر چه پس برانی اش، باز ناگهان از جایی سر بر می آورد و همه چيز را احاطه می ‌كند. تنها بايد آرام بمانی و حسش كنی. حسش كنی تا ببينی كه زندگی و زنده بودن چه‌ قدر می تواند خوب و زيبا باشد.